ღ بــے جـــ ــنبہ هانــــ ــیاט تو ღ
اونــ برنامهـ ایــ کهـ گذاشتهـ بودمــ یادتهــ دیگهــ اونــ منحلـ شد چونـ بعضیا خهلیــ بیـ معرفتنـ نمیانــ .... از اینـ بهـ بعد اسمـ و وبـ دوسـ جونیامونـ کهـ زود بهـ زود میانـ بهمونـ سر میزننـ تو پستـ ثابتـ مینویسیمـ .... "توجهــــــ توجهــــــ" بـــــ ـــچه ها به این چت روم سربزنید::عـــ ــشق چــــ ــت لینــ ـــک تکـــ ــونی انجــ ـــام شد روز مـــ ـــادر مــــ ـــبارک
ســلاممم میدونم خیلی وخ بود آپ نکرده بودم پس نمیخواد بگید... +لینک تکونی اساسی داریم تو این آپ هر کی نظر نذاره وبش میحذفه(حتی بهترین دوستام) +لطف کنید بخونید بعد نظر بذارید +اونایی که انتظار دارن ما بهشون سربزنیم بد نیس خودشونم این کارو بکنن +بعد از این آپ دیگه خبرنمیکنیم هرکی مرام داشته باشه میاد +اسم بی معرفتا رو مینویسیم تو وب(گفته باشم گله و شکایت نکنید) +از این به بعد سعی میکنیم زود به زود آپ کنیم از اونجایی که میدونم پست ثابتو نمیخونید اینجا نوشتم قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب، زیبا، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم.(بهـ نظر شما پیدا میشهـ) خیلی حال میده جای حساس داستان میکشونمتون ادامه مطلب...
سال نو می شد زمین نفسی دوباره می کشد برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ سال نومبارک… ســــــــ ـــــلام دوستــ ــای گلــ ــم....عید همگیتون مبارک باشه ممنون که به ما سر میزنید....یه عذرخواهی بابت اینکه دیر اومدم و اسم دونفر اول روبنویسم درگیر عیدبودم شرمندههمتون....
می توان تنها شد بعدانوشت:ببهشید که دیر بهتون خبر دادم از دفعه های بعد زود تر میخبرم مُــــــــهم نوشت:دوس جونا حتماپست ثابتمو بخونید سلاممممم دوستای گلم..حالا نوبت اون کاریه که گفتم انجام میدم...فقط بچه هاجون ایندفعه هم به خاطر اینکه من دیر خبرتون کردم وهم اینکه شما آشنایی نداشتین ۳نفر اول رو مینویسم ولی از دفعه بعد میشه همون که قبلا گفتم... امیدوارم دفعه بعد تعدادتون بیشتر باشه...
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: ”متشکرم”. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم. تلفن زنگ زد. خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: ”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: ”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم. به من گفت: ”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
دعا واسه ما یادتون نره ها وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ... بقیه شو برین ادامه مطلب بخونین.
این آپم مخصوص یه نفره به خاطر همین ادامه مطلب رمز داره که رمزشو به همه دوستان نمیتونم بدم امیدوارم ناراحت نشید خب دوستای گلم بریم ادامه مطلب
خبر فوری..... بچه هه یه خبر بد شنیدم یکی از دوستای نتیمون الان تو بستر بیماریه حالشم اصلا خوب نیس از همتون میخوام که براش دعا کنید.....اینم آدرس وبشه توروخدا برید www.soplove.blogfa.com دعا یادتون نره خبرتازه.... دوست گلمون عملش کردن والان حالش بهتره ممنون از کسایی که براش دعا کردن... این داستانی رو که براتو میخوام بنویسم واقعیه....خداکنه خوشتون بیاد اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
این همه پول برا این فوتبال خرج کردن آخرشم به هیچ جا نرسیده باز به مرام این بروبچ والیبالی ما میخوایم اینجا یه جشن بگیریم شماهم شرکت کنید... یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهو نبینم کسی نشسته باشه ها همه باید برقصید وحالا ادامه پست که قولشو داده بودم.. بقیشو برید ادامه مطلب....
خب دیگه بریم سر اصل مطلب هرچی باشه سخن دوست(من)خوش تر است شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد بگفت هاله ز موهای کمندش / کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم / ز فکرش بی خور و بی خواب بودم به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / تو گویی اژدهایی بر من آویخت به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا / کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر بگفتم سرگذشتم را به شاعر / به شعر آورد او هم آنچه بشنید که تا گیرید از آن درسی به عبرت / سرانجامی نـدارد قصّه ی چت راستی بچه ها یادم رفت یه چیزی رو تبریک بگم ببخشید دیر شد ولی... سال تحصیلی جدید مبارک
ســــــــــــــــــیلامـــــــ به دوســـــــت جونام ۱ چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
چند دستور العمل مخرب: سر نمکدونو نیمه باز کنید بذارین سرسفره.. هرکسی رو دیدین خواست بره سفر ، سوزن هر چهار چرخشو نیمه باز کنید که آروم آروم بادش خالی بشه .. هرجا قفلی دیدین چوب کبریت تو سوراخ کلیدش فرو کنین، چسب دوقلو هم بد نیست.. بندکفشای همسایه هاتونو گره بزنین .. کفشهای همسایه رابه دم در همسایه دیگر انتقال دهید.. تو کلاس قبل از اومدن بچه ها جلوی میز معلم روغن بریزید . هنگام راه رفتن سعی کنید پشت کفش مردم رو با نوک کفشتون بزنید. هر چه بیشتر کفش مردم رو از پا در بیارید،امتیاز بیشتری می گیرید. اگرمی خواهید دیگران را هرس بدهید …. ۱-قبل از شروع امتحان از اطرافیانتان چند تا سوال پیچیده که در پاورقی بوده بپرسید… بعد وقتی همه رو به جون هم انداختید با خیال راحت برای امتحان تمرکز کنید.. ۲-وقتی زنگ آیفون را میزنید و در را برایتان باز می کنند دوباره زنگ بزنید و بگویید: ممنون! باز شد! ۳-وقتی میخواهید تلویزون رو خاموش کنی صداشو تا آخرین شماره ببرید بالا تا نفر بعدی که میاد روشن کنه….
محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
تولد تولد تولدش مبارک . . . سلاااااااااااااااااااااااااااااام خوبیییییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟ میدونید امروز چه اتفاقه بدی افتاده . . . امروووووووووووووووووووووز . . . تولدهههههههههههههههههههههههههه . . . مریم خانومه بزنید به افتخارش اون دست قشنگه رو ماری ماری تولدت مبارک ماری ماری تولدت مبارک دست دست حالا بیا وسط دیگه بسه دیگه برین خونه هاتون مهمونی تموم شد شیرینی و کیکم دم در بهتون میدن یه اتوبوس قرمزم هست واسه ایاب وذهاب
سحرگاهان به قصد روزه داری // شدم بیدار از خواب و خماری برایم سفره ای الوان گشودند // به آن هر لحظه چیزی را فزودند برنج و مرغ و سوپ وآش رشته // سُس و استیک با نان برشته خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم // کمی از این کمی از آن چشیدم پس از آن ماست را کردم سرازیر // درون معده ام با اندکی سیر وختم حمله ام با یک دو آروغ // بشد اعلام بعداز خوردن دوغ سپس یک چای دبش قند پهلو // به من دادند با یک دانه لیمو خلاصه روزه را آغاز کردم // برای اهل خانه ناز کردم برای اینکه یابم صبر و طاقت // نمودم صبح تا شب استراحت دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا // کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا به افطاری برایم شد فراهم // زدم تو رگ کمی از زولبیا هم وسی روزی به این منوال طی شد // نفهمیدم که کی آمد و کی شد به زحمت صبح خود را شام کردم // به خود سازی ولی اقدام کردم به شعبان من به وزن شصت بودم // به ماه روزه ده کیلو فزودم اگرچه رد شدم در این عبادت // به خود سازی ولیکن کردم عادت خدایا ای خدای مهر و ناهید // بده توش و توانی را به« جاوید» که گیرد سالیان سال روزه // اگرچه او شود از دم رفوزه
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم . دختر لبخندی زد و گفت ممنونم . تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد ... حال دختر خوب نبود ... نیاز فوری به قلب داشت ... از پسر خبری نبود ... دختر با خودش میگفت : میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی ... ولی این بود اون حرفات ... حتی برای دیدنم هم نیومدی ... شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم ... آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید ... چشمانش را باز کرد . دکتر بالای سرش بود . به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده . شما باید استراحت کنید ... درضمن این نامه برای شماست . دختر نامه رو برداشت ولی اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد . بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود : سلام عزیزم الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام . از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم . پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم ... امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه . (عاشقتم تا بی نهایت)
نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت
16:30 با سر انگشتای
mary | 
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم(اینمـ دیگهـ خیلیـ پرو تشریفـ دارهـ) و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لااقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد. تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم و همچون عکسی همه جا همراهم بود ...
تا اینکه دیدار محسن، برادر مرجان، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم (البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود. همان قدر زیبا، با وقار، قد بلند، با شخصیت و …
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روزها چقدر دنیا زیباتر شده بود. رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه ای که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد.
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت، پیوندمان محکم تر شد. چرا که داغ دوری، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته ای یک بار با هم تماس داشتیم، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت و هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد!
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم، ناگهان حادثه ای ناگوار همه چیز را به هم ریخت و.....
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت
17:20 با سر انگشتای
mary | | 
و پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره… من… تو… ما…
کجا ایستاده ایم.
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار و![]()
نوشته شده در دوشنبه 1390/12/29ساعت
20:0 با سر انگشتای
fati | | 
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پا له کرد !
می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !
می توان ....
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی ...
یادگاری ؟! همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!!
ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :
شهری از مردم آبی سرشار ، آسمانش و زمین ، عین آن شهر
ولی
من و تو با همه ی آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !
دل هر آدم عاشق که شکست دل ما می شکند !
همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزی که
ضرب گام من و تو ، بر دلش می پیچد
من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم
ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار
مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم
ما به باران گفتیم : که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است
او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ،
بین احساس شکوفایی و آرامش دل
تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود ...![]()
نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت
18:35 با سر انگشتای
mary | | 
خوبيد؟؟؟دلـــــــــــــم برا همتون تنگ شده بود
اومدم كه بعد امتحانا يه آپ تپل بذارم
خب بريم سراغ آپ....يه كوچولو غمگينه ولي خوشمله يه جا خوندمش خوشم اومد گفتم براتون بذارم شماهم فيض ببريد...راستي تحولاتو حال كردين؟؟؟از يه طرف اسم وبمونو عوض كرديم از يه طرف قالبو...ايشاالله آهنگ جديدهم ميذاريم
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت
18:54 با سر انگشتای
mary | | 
یه چند تا جمله قشنگ از دکتر علی شریعتی براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد![]()
![]()
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/09/11ساعت
10:42 با سر انگشتای
fati | | 
خوبید دیگه؟؟؟خب خداروشکر


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت
17:29 با سر انگشتای
mary | | 
.....جدیدا یعضیا نامرد شدن وبهمون سر نمیزنن
مارو تنها نذارید......
من وقت نمیکنم به همه خبر بدم ببخشید...
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.....
بدویید ادامه مطلب...
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/08/13ساعت
0:31 با سر انگشتای
mary | | 
حالتون خوبه؟؟؟؟ببخشید چندوقت نبودم
حالا که اومدم میخوام کلی عکس باحال براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد وحال کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/07/22ساعت
15:11 با سر انگشتای
fati | | 
اگه گفتین براچی؟؟؟
بابامعلومه دیگه......تیم ملی والیبال قهرمان شده
وای منو فاطی داریم از خوش حالی سکته میکنیم
با اینکه سعید تو تیم نبود ولی بازیشون عالی بود....

آهـــــــــاجونـــــم
چه خوشی میگذره امشب......
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/07/08ساعت
1:20 با سر انگشتای
mary | | 
اول از همه برد تیم ملی والیبال و بهتون تبریک میگم
من عاشق والیبالم
(از طرف بابروس گفتم)

یه شعر براتون گذاشتم قابل توجه بچه هایی که خیلیییییی چت میکنن



روز دخترم تبریک میگم
نوشته شده در سه شنبه 1390/07/05ساعت
20:44 با سر انگشتای
fati | | 
چطــــوریــــــــد؟؟؟؟؟؟ببخشید من وفاطــی یه چند روزی دستــــرسی به نـــــت نداشــــتیم نتونستیم بهتون سر بزنیم........مطلبو بخونیدو نظــــــراتتون رو بگید 
۲ چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟
۳ چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟
۴ چرا تو خونه ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟
۵ چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟
۶ چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟
۷ چرا تو شهروند و هایپراستار و چشم میدوزن به سبد همدیگه؟
۸ چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
۹ چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟
۱۰ چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟
۱۱ چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟
۱۲ چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟
۱۳ چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟
۱۴ چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟
۱۵ چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟
۱۶ چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟
۱۷ چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟
۱۸ چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟
۱۹ چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟
۲۰ چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟
۲۱ چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت
20:10 با سر انگشتای
mary | | 
خوفید؟؟؟؟این دفعه آپم بابقیه دفعه ها فرق میکنه....امیدوارم خوشتون بیاد
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
بقیشو برید ادامه مطلب بخونید...
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1390/06/12ساعت
23:47 با سر انگشتای
mary | | 
یه مطلب باحال براتون گذاشتم حتما بخونیدش خیلی باحاله
راستی هرکی خوندو این کارارو انجام داد حتما تو نظرات بگه
![]()
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/03ساعت
18:11 با سر انگشتای
fati | | 
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید
دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد
نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد
غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت
امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند
تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد
امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری برادر امشب زینب اسیر گردید
باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
نوشته شده در شنبه 1390/05/29ساعت
19:7 با سر انگشتای
mary | | 

![]()
![]()
![]()
نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/27ساعت
2:39 با سر انگشتای
fati | | 
مكان: شمال اورگان، غرب ولایات المتحده
سن: بین بیست تا بیست و پنج
تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی، لیسانس بیوشیمی، دانشجوی دكترای میكروبیولوژی
موضوع پایان نامه: تاثیر میكرو ارگانیك های هوازی در محافظت گیاهان شاخه كریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی
یك صحنه در حال فعالیت: دراز كشیده روی سینه، پاها باز … در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یك گیاه 4.5 سانتی متری در اراضی حفاظت شده نوادا… به مدت 7 ساعت.
فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست دختر زیر سی سال غرب آمریكا، عضو گروه حامیان طبیعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد زیر سی سال، صاحب سایت اجتماعی "فمینیست های مذكر گرا" ، شعار نویس گردهمایی های بزرگ كالیفرنیا….
آخرین باری كه یك مجله مد را ورق زد: سه سال پیش…وقتی كه در اتاق انتظار دفتر یك وكیل زن نشسته بود.
نوع لباس: شلوار جین..كفش كوهنوردی..تی شرت سفید با نوشته Peace Now
نوع آرایش: ترم سوم دانشگاه فهمید مانیكور پدیكور چیست!!
قد: مایكل جكسون منهای 20 سانت
تاثیر وزنی: روی كاپوت بیفتد موتور پایین می آید
تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا
موضوع قالب اس ام اس: "رسیدی خونه عزیزم؟"
موضوع جالب روی دست: موی بلند در ناحیه ساعد
موسیقی مورد علاقه: كانتری
بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب
محتویات داخل كوله: دستمال كاغذی، گوشی موبایل بلك بری، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینك دودی، دو سه تا خودكار، یك هندبوك رفرنس گیاه شناسی.. بلیط مترو.....
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/05/23ساعت
15:57 با سر انگشتای
fati | | 
فعلا
نوشته شده در سه شنبه 1390/05/18ساعت
1:48 با سر انگشتای
mary | | 

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1390/05/15ساعت
20:49 با سر انگشتای
fati | | 
نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/12ساعت
18:9 با سر انگشتای
mary | | 










